حكيم ابوالقاسم فردوسى
103
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بر افروخت نوذر ز تخت مهى * نشست اندر آرام با فرّهى جهان پهلوان پيش نوذر بپاى * پرستنده او بود و هم رهنماى [ بنوذر در پندها را گشاد * سخنهاى نيكو بسى كرد ياد ] [ ز گرد فريدون و هوشنگ شاه * همان از منوچهر زيباى گاه ] [ كه گيتى بداد و دهش داشتند * ببيداد بر چشم نگماشتند ] [ دل او ز كژى بداد آوريد * چنان كرد نوذر كه او راى ديد ] [ دل مهتران را به دو نرم كرد * همه داد و بنياد آزرم كرد ] [ چو گفته شد از گفتنيها همه * بگردنكشان و بشاه رمه ] برون رفت با خلعت نوذرى * چه تخت و چه تاج و چه انگشترى غلامان و اسپان زرّين ستام * پر از گوهر سرخ زرّين دو جام برين نيز بگذشت چندى سپهر * نه با نوذر آرام بودش نه مهر [ آگاه شدن پشنگ از مرگ منوچهر ] پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه * بشد آگهى تا بتوران سپاه ز نارفتن كار نوذر همان * يكايك بگفتند با بدگمان چو بشنيد سالار تركان پشنگ * چنان خواست كايد بايران بجنگ [ يكى ياد كرد از نيا زادشم * هم از تور بر زد يكى تيز دم ] [ ز كار منوچهر و از لشكرش * ز گردان و سالار و از كشورش ] همه نامداران كشورش را * بخواند و بزرگان لشكرش را چو ارجسپ و گرسيوز و بارمان * چو كلباد جنگى هژبر دمان سپهبدش چون ويسهء تيز چنگ * كه سالار بُد بر سپاه پشنگ جهان پهلوان پورش افراسياب * بخواندش درنگى و آمد شتاب سخن راند از تور و از سلم گفت * كه كين زير دامن نشايد نهفت كسى را كجا مغز جوشيده نيست * برو بر چنين كار پوشيده نيست كه با ما چه كردند ايرانيان * بدى را ببستند يك يك ميان كنون روز تندى و كين جستنست * رخ از خون ديدهگه شستنست ز گفت پدر مغز افراسياب * بر آمد ز آرام و ز خورد و خواب بپيش پدر شد گشاده زبان * دل آگنده از كين كمر بر ميان كه شايستهء جنگ شيران منم * هم آورد سالار ايران منم اگر زادشم تيغ برداشتى * جهان را بگرشاسپ نگذاشتى ميان را ببستى بكين آورى * بايران نكردى مگر سرورى كنون هر چه مانيده بود از نيا * ز كين جستن و چاره و كيميا گشادنش بر تيغ تيز منست * گه شورش و رستخيز منست بمغز پشنگ اندر آمد شتاب * چو ديد آن سهى قد افراسياب برو بازوى شير و هم زور پيل * و زو سايه گسترده بر چند ميل زبانش بكردار برنده تيغ * چو دريا دل و كف چو بارنده ميغ بفرمود تا بر كشد تيغ جنگ * بايران شود با سپاه پشنگ سپهبد چو شايسته بيند پسر * سزد گر بر آرد بخورشيد سر